![]() |
![]() |
|
| نگاهی به لحظات از دست رفته |
|
ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟ اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، ولي مدتي که گذشت خوابش برد ... نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت . مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت : اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر . در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟! و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه ! آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره ! دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟ و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رو نداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري ! مجنون سري تکان داد و گفت : نه ! اون مي خواسته بگه : تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد ! تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 13:31 توسط فرشته کوچلو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
هر کدوم از ما در درون یه فرشته ایم
اما اغلب اونو پنهان می کنیم چون فکر می کنیم دیگرون تکه تکه اش می کنند و این زجر آوره... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 تیر 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
| پیوندها |
|
روزنه رونوشت تیتر اخبار و مطالب وبلاگها چشم های بارونی نگاه نکن متن کامل کتاب قاره کهن پارازیت فرهنگ و هنر ایران زمین دانلود فیلم و موزیک ایران و جهان مهران دولت آبادی |
|
RSS
|